عید آمد و عید آمد...
دو سه خاطره از اونور سال مونده که حیفم اومد ننویسم... اومدی پیشم می گی مامان هیولا کیه؟ من موندم که چی بگم می گم هیولا الکیه تو داستانها بچه ها رو می ترسونه...22اسفند برای دایی هادی رفتیم خواستگاری که اولش حسابی آبروداری کردی ولی آخرش همه چیزو خراب کردی... آخرین سه شنبه ی سال با مامان جون و خاله مریم رفتیم رستوران و تو یه خاطره ی قشنگ برات به یادگار موند با اون خانوم مهربون که بهت شکلات داد... خب حالا سال یک هزار و سیصد و نود و سه هجریه شمسی... تولد عید شما مبارک... ابوالفضل در انتظار تحویل سال در آخرین روز سال 92... پسر عزیزم امسال سومین حضور سبز تو کنار سفره ی هفت سینمان بود... با تو بهار می شوم... بر من بب...
نویسنده :
ندا
1:14










