ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه سن داره

پسمل مامانی و بابایی

عید آمد و عید آمد...

دو سه خاطره از اونور سال مونده که حیفم اومد ننویسم... اومدی پیشم می گی مامان هیولا کیه؟ من موندم که چی بگم می گم هیولا الکیه تو داستانها بچه ها رو می ترسونه...22اسفند برای دایی هادی رفتیم خواستگاری که اولش حسابی آبروداری کردی ولی آخرش همه چیزو خراب کردی... آخرین سه شنبه ی سال با مامان جون و خاله مریم رفتیم رستوران و تو یه خاطره ی قشنگ برات به یادگار موند با اون خانوم مهربون که بهت شکلات داد... خب حالا سال یک هزار و سیصد و نود و سه هجریه شمسی... تولد عید شما مبارک... ابوالفضل در انتظار تحویل سال در آخرین روز سال 92... پسر عزیزم امسال سومین حضور سبز تو کنار سفره ی هفت سینمان بود... با تو بهار می شوم... بر من بب...
3 فروردين 1393

به استقبال عید...

برف شادیه تولدت پیدا کردی، تا تمومش نکردی ول کن نبودی،کلی با بابا محسن یواشکی به کارات خندیدیم... تسلط کامل به تمام محیط اطرافت خصوصا خونه ی خودمون داری، به محض تغییر هر چند کوچیک سریع عکس العمل نشون میدی... میای می گی یکی به من آب بده... محترمانه آب میخوای... می خونی مامان به من قصه بخون، مامان دیگه غصه نخور!!! عاشق بازیهای جدید هستی، نون بیار کباب ببر، پلیس بازی، اتل متل، عمو زنجیر باف،کلاغ پر... و قایم موشک... تو خونه تکونی یه روزایی کلی بهم کمک کردی یه روزایی کلی رو اعصابم رفتی، ولی به هر حال خونه تکونیه خوبی باهات داشتم... همش میخوای گردگیری و جارو کنی... با خاله منا و خاله مریم رفتیم برات خرید عید...
29 اسفند 1392

بهمن 92

چیزی نمی نویسم مگر از شیرین زبونیهایت که امیدوارم در خاطرم باقی بماند... مثلا میخوای یه چیزی و از ته قلبت نفی کنی، بعد از نه می گی اصلن... همش کملات سوالی داری، چرا؟چیه؟کجا؟ چطور؟ ... و چرا از همشون بیشتر امروز راننده ی تاکسی کلی به این چراچراچرا گفتنهات خندید... از راههای خودت خوب بلدی اذیتم کنی... می گی مامان موهامو رنگ کن می خوام عروس بشم... می گم مامان شما داماد میشی، می گی پس مامان تو عروس بشو من داماد بشم، می گم مامان من عروس شدم بابا داماد شده، می گی پس من عروس می شم... می گم ابوالفضل بیا بخواب، می گی مامان داشتم به لامپ فکر می کردم!!! توجه عجیبی به ریش و سبیل پیدا کردی، اینکه این آقا سبیل دا...
1 اسفند 1392

سی ماهه...

میای میگی مامان کف کردی؟! می گی مامان به حرفم گوش کن... اسکندر نوزاد و برداشتی می گی قنداقشو باز کن زندونی شده گناه داره... داری لذت نقاشی و می بینی می گی مامان از این رنگا برام بخر... بیدار شدی رفتی توالت می گی مامان  پس چرا ربات کوچولوی من نمی خری؟! دارم لباسامو مرتب می کنم می گی مامان از اینا بیشتر برات می خرم... می گی مامان ربات کوچولوی بزرگ برام بخر... اومدی حرف نمیزنی می گم چیه می گی فک کردم قهر کردم... دستشویی داری می گی مامان شکممو ماساژ بده زیاد آب خوردم... دایی علی واسه خاله منا گل گرفته، میای به بابا می گی چرا واسه مامان گل نگرفتی بعد می گی مامان خودم برات گل می خرم... ...
20 بهمن 1392

مگه میشه؟!

به طور باورنکردنی بدون اینکه از جایی دیده باشی حرفه ای کله ملق میزنی، زیاد دوست ندارم اینکارو انجام بدی می ترسم گردنت یا سرت آسیب ببینه... استاد داستان ساختنی، گاهی با عروسکات یا گاهی برای ما داستان سازی می کنی، طوری که خودت هم باورت میشه... تلفنی خیالی حرف میزنی که بیشتر اوقات مخاطبت پلیسه... یه ماشینی و در نظر می گیری وقتی سوار ماشینیم، که اینم معمولا ماشین پلیسه، تا مسیری که همراه اون ماشینیم دنبالش می کنی و خوشحال میشی بهش برسی... مثلا می گی مامان ماشین پلیس داره میاد سراغم... ذوق حضور در اجتماع، فامیل و خانواده رو داری... جدیدا به کارتهای مشاغل ، مکانها، و وسایل نقلیه علاقه ی بیشتری نشون میدی... خیا...
18 دی 1392

شیرین زبون...

می گی: مامان میخوام برم دانشگاه، اهواز، امتحان بدم بیام، منتظرم باش، برمی گردم، یا با هواپیما یا با اتوبوس یا ماشین... می گی: بابا تلفنو بگیر به دایی هادی بگو بیاد... تبریک تولد هدیه جون، صبا جون و عمو مهرداد رو هم تو گفتی... دلتنگی می کنی واسه عموها و عمه ها، خوشبختانه این هفته عمو حافظ اینا زحمت کشیدن و اومدن و ما هم رفتیم خونه ی عمه ا کرم که کلی با مهنا و حلما خوش گذروندی... بابا یه سری شعر و قصه های قشنگ برات تعریف می کنه.... از کتاب می می نی که قبلا ها برات می خوندم و چیچیل الان بیشتر خوشت میاد، انگاری برات نوستالوژیکه... باهم بازی می کنیم من می شم تو، تو می شی من... چند شبی بغل بابا به روش هی...
13 دی 1392

زیباترین روزهای زندگیه من...

مامان جون میخواد حلیم بادمجون درست کنه، به خاله ها زنگ میزنه اومدنی بادمجون بگیرین، تو هم که حواست کامل به همه جا هست، میای می گی: مامان بادمجون مامان جون تموم شده؟ این سوالها همیشه تو ذهنته؛ از کجا خریدی؟ چند خریدی؟ از مغازه دار خریدی؟ آقا فرهاد بازه؟ از کارتون آریو خوشت اومده... دکتر میشی با یه وسایله ابتکاری میای بهم آمپول میزنی، سرم وصل می کنی، حالم و خوب می کنی، در کل حالمو خوب می کنی... مامان جون برات یه سجاده ی مخصوص درست کرده، که دو تا جیب کوچولو داره یکیش توش مهر، تو یکی دیگش تسبیح، هر کسی میره نماز بخونه طلبش می کنی کنارش می ایستی... هیچ کدوم از اسباب بازیهاتو یادت نمیره، هیچ کدوم از کتابهات، هیچ کدو...
5 دی 1392

کودک ناز من...

میای می گی مامان ساعت چنده؟ جدیدا به ساعت خیلی علاقه پیدا کردی... خیلی از رنگها رو یاد گرفتی... یه برنامه داره در مورد رفتار کودک در مهمانی توضیح میده می گی: وسط مهمونی نباید خجالت بکشیم... من که فکر می کردم اصلا موضوع برنامه رو متوجه نشدی بگو نه اظهار نظر هم داری می کنی... کتاب حمومی که عمه هدی بهت داده رو خیلی دوست داری، شخصیتهای این کتاب سپهر کوچولو و صبا کوچولو هستن که مورد علاقتن، الان کامل کتاب و حفظی... رفتیم خونه ی عمه ی بابا که از کربلا اومده بودن، کلی خوشحالی کردی و کلی تو خونشون چرخ زدی(مودبانه)... اسباب بازی هاتو داری جمع می کنی مرتب می گی با سلیقه با سلیقه... تبلیغ تن تاک و خیلی دوست داری هم...
30 آذر 1392

روزانه ها...

با یه جدیتی اومدی می گی مامان جومونگ تموم شد؟ انگار این سریال و دنبال می کردی نه من و نه بابا هیچ کدوم این سریالو نمی دیدیم... دارم برات قیافه می گیرم و شعر عمو پورنگ و میخونم، "کتابهای خوب دارم من خیلی باسوادم میخوام برم مدرسه کو دفتر و کتابم..." می گی مامان کتاب نه مداد...! سه پایه ی نقاشی سالهای دوران دبیرستانمو در آوردیم داریم یه عکس روش سوارمیکنیم، کمی اذیت می کنی و دوست داری ببینی چیه، بعد می گی چه شبیه آچار فرانسه ست!!! کارت شده خواستن رباط کوچولوی من، هر کار خوبی می کنی، هر جیشی می کنی رباط کوچولوی من و میخوای... زانو بند مامان جون و برداشتی می بندی به زانوت می گی مامان جون شدم... داری میای به سمتم، می...
26 آذر 1392